از دیشب احساس بدی داشتم ، تا ساعت 4و نیم بیدار بودم ، دیشب مسیج داد که باید یه چیزی رو میگفتی که نگفتی ............بعد گفت که چرا وبلاگت رو نمیبندی ........؟.........بهش نگفته بودم که می نویسم ، بیشتر از یک سال بود که مینوشتم ، خیلی چیزها که شاید هیچ کس دیگه ای نمی دونست ، اینجا تنها جایی بود که وقتی ناراحت یا عصبانی بودم ، وقتی دلم می گرفت .......مینوشتم و آروم میشدم ، دیشب همین که گفت ، وبلاگ رو کلا حذف کردم ............امروز حرف زدیم ، سوال پرسید درباره چیزایی که نوشته بودم ...............احساس بدی داشتم ، درست مثل وقتی که یه نفر بدون اجازه دفترخاطراتت رو خونده باشه ، گفت تو نوشتی و گذاشتی رو نت ، منم یه کاربر .................
خیلی عجیبه ، وبلاگم جزو پربازدیدها نبود ، اصلا نمیدونم کی وارد سرچ گوگل شد ، میگه این خواست خدا بوده که من بین این همه وبلاگ تو سرچ ، وبلاگ تو رو پیدا کنم ............
گفت موضوع رو هضم کرده و باهاش کنار اومده ولی بهتر بوده که من بهش می گفتم ..........
بهش گفتم دوباره می خوام بنویسم ، گفتم احتیاج دارم که روند زندگیم رو یه جایی ثبت کنم ، احتیاج دارم یه جایی غر بزنم ، یه جایی حرفایی رو بزنم که حتی بدونم شاید منطقی نباشه ......حتی اگه می خواد بخونه ، فقط بهم نگه که این قسمت اینجور نبوده یا اونجور بوده ...............گفت بنویس
××× فقط میتونم بگم خیلی دوستت دارم ، امروز بیشتر شناختمت ، یه جور دیگه شناختمت ...........